اينجا هيچ كس از تو حرف نمي زند ، اينجا هيچ كس به خاطر تو اشك نمي ريزد
اينجا هيچ كس از شوق تو نمي لرزد
هيچ كس تو را به من نشان نداد هيچ كس در همه عمرم به تو اشاره اي نكرد
هيچ كس نام كهنه و تكراري تو را با لحني زنده بر لب نياورد
هيچ كس به من نگفت تو زنده هستي
تا كه امشب آمدي سراغم را گرفتي رو به رويم ايستادي در چشمانم نگريستي
چه بايد مي كردم ... به پايت افتادم
اقرار كردم تو هستي هر چند داشتم دروغ مي گفتم
گفتم تو هستي هرچند باورت نداشتم
گفتم تو نيستي ،حتما تحت تاثير شب و ماه و باد كه مي وزد قرار گرفته ا م
گفتم هستي با اينكه دارم خيالبافي مي كنم
گفتم نيستي چون نمي توانم بهت ايمان بياورم
گفتم هستي اما چرا من قبلا نديدمت ؟
گفتم نيستي ، تاحالا چيزي درباره ات نشنيدم ، همه اش مزخرفه ، دارم بچه بازي در مياورم بايد بلند شوم بايد به كارهايم برسم نماز بخوانم يا كتاب يا دعا با يكي حرف بزنم آهنگي گوش بدهم كار مفيدي انجام بدهم اينها همه اش مزخرفه
اما نتوانستم بلند شوم به زمين چسبيده بودم تواني نبود همه كشش بود به سويت كشيده شده بودم ناچار ماندم
گفتم حالا كه پيدايت شده ديگر چطور مي توانم زندگي كنم نفس بكشم راه بروم دنبال كنم علاقه مند شوم ادامه دهم چگونه مي توانم باقي روزها و شبها ي عمرم را مث سابق زندگي كنم يا اصلا زندگي كنم
گفتي صبور باش فردا كه شود خورشيد كه بدرخشد ساعت كه زنگ بزند دوباره نفس مي كشي راه مي افتي علاقه مند مي شوي زندگي مي كني
گفتم فردا را نمي دانم اما امشب ناتوان از زندگي كردنم
امشب ناتوان از زيستنم
هميشه فكر مي كردم تا تو راه بسيار است حالا حالاها وقت دارم مي توانم خودم را براي رويارويي با تو آماده كنم درباره تو چيزهايي ياد بگيرم بهتر بشناسمت درباره تو از ديگران از كتاب ها تاريخ ، اديان ، عرفا ، عاشقان مداركي بدست آورم
با منكران تو هم صحبت شوم با مومنان تو به بحث بنشينم به آراي موافقان و مخالفان مراجعه كنم بررسي كنم به خودم حق شك كردن بدهم آنوقت اگر در ميانه هاي راه مسيرم عوض نمي شد حتما در آخرهاي راه بله آخرهاي راه به تو مي رسيدم
چه مي دانستم راه را شروع نكرده به تو بر مي خورم
از كجا مي فهميدم به استقبالم مي آيي
رو به رويم كنارم پيش چشمانم ايستادي نگريستي
زير نگاه تو بگو چه مي توانم بكنم زندگي محال است امشب را زيستن نتوانم
در غياب تو مي توان زنده بود به آساني نفس كشيد زندگي كرد
در حضورت اما زندگي چيست ؟ همه بهت است همه وقفه است مكثي ست
فال گرفته ام:
حافظا گر نروي از در او هم روزي
گذري بر سرت از گوشه كناري بكند
امشب آمدي هيچ انتظارت را نداشتم هيچ خانه را آماده نكرده بودم
در زدي ، نه در كه نزدي حواسم كه به جا آمد تو را ديدم نشستي ننشستي
از هوش رفتم
امشب نمي توانم فردا زندگي خواهم كرد فردا خوب خواهم شد سلامتم را باز خواهم يافت امشب اما ...
تا صبح درچهار ديواري اتاق بالا و پايين مي روم سر بر ديوار مي گذارم آخ مي گويم اشك مي ريزم درد دل مي كنم حرف مي زنم حرف مي زنم خودم را در آينه مي بينم ... گدر سالها بر من ... با من چه كرده اند !!!؟؟؟
همه سوالها اماها چراها اگرها يم را بيرون مي ريزم جواب مي گيرم مات مي مانم به فكر فرو مي روم فال مي گيرم حافظ مي خواند بلند مي خوانم اما صدايم در نمي آيد پس مي نويسم تا خود صبح مي نويسم :
كليد گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد كس كه درين نكته شك و ريب كند
اينجا هيچ كس از تو حرف نمي زند ، اينجا هيچ كس به خاطر تو اشك نمي ريزد
اينجا نگراني ها بسيارند ، هيچ كس بابت تو نگران نمي شود
اينجا دلمشغوليها بسيارند ، هيچ كس دلش براي تو تنگ نمي شود
خاطرها مشغول اند ، چه كسي دغدغه تو را دارد !
اينجا تو آرزويي دست نيافتني هستي آنقدر دست نيافتني كه ديگر هيچ كس تو را آرزو نمي كند در خانه خودت شهر خودت سرزمين خودت خلقت خودت مهجور مانده اي
اينجا هيچ كس تو را نمي خواند اگر هم صدايت كنند با سايه تو سخن مي گويند از سايه تو مي خواهند بر سايه تو سجده مي كنند پي سايه تو مي گردند به گمانشان مرده اي دورانهاست كه مرده اي بر مزارت قرآن مي خوانند نماز مي گزارند خيرات مي دهند آنها شبيه وقتي كه با مرده هاشان حرف مي زنند ، با تو حرف مي زنند فقط حرف مي زنند گوش نمي دهند ....