انگاره هاي تاريكي

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

سلام دوباره

سلام بچه های قدیمی

دلم برای همه تون تنگ شده

دوست دارم باز هم ببینمتون

این آدرس وبلاگ جدید من هست

به من سر بزنید

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤

 

ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد

(( يه نوشته قديمی برای يه ستاره دنباله دار که دنباله اش پر از نور است ، پر از سوغاتی ، پر از لبخند ، صداقت ، آزادی ... ))

 

پرنده چه شگفتی !

پرنده دوباره به دامم انداختی

پرنده نگات چه غريبه ، لبات چه نجيبه

چه شرارتی زير اين همه شرم و حيا موج می زنه ... چه شرارتی !

پرنده چرا پرکشيدی

بهت گفتم ؛چشم بسته بپر ، بپر تو آغوشم

ولی تو پر کشيدی

اونروز که تو پر کشيدی ، بارون باريد ... چشام غمگين شد

 

پرکشيدی ، رفتی غربت

اونجا تنها نشستی

و من تو شهر خودم

اينجا تنها نشستم

 

پرنده رفتی

برات پيغوم فرستادم،

رد ابرای پاييزی رو دنبال کردم ،سراغ ستاره ولگرد روی بومت را گرفتم

جوابی نيومد

چرا اومد

در جواب نگاه مشتاقم ،  سرت رو زير انداختی ــ همين !

پرنده تصميم گرفتم پرپرزدنات رو ، اون شعله کوچيک و جاويدت رو با بوسه ای خاموش کنم ...تصميم گرفتم با بوسه ای خفه ات کنم و در شب تاريک روحم به خاک بسپرمت ...خواستم فراموشت کنم ولی نشد

هنوز لبام از سوزش بال و پرت ميسوزه

لبام زخمی شدند ، لعنتی ديگه به هيچی نميتونم لب بزنم

پرنده هنوز ميسوزم ، پرنده هنوز ميسوزی

هنوز که هنوزه در انوار رنگی روز ،با اون شعله کوچيک و پرتت به ريشخندم ميگيری ـــ هنوز که هنوزه ميخوام با بوسه ای خاموشت کنم ، لبام بيشتر زخمی ميشه و تو بيشتر بهم پوزخند ميزنی

يه دور باطل که مث زندگی باطل من ، همچنان ادامه داره

 

پرنده چقدر از بودنت خشمگينم

چقدر تو برام آشنايی و من برات غريبم

چرا وقتی باتوام نفسم ميگيره

صداهای عجيب غريب از گلوم در مياد

حرفهای عاديم از يادم ميره

حالم بد ميشه

 

پرنده چقدر خوب ميشد که تو نبودی

کاش بارون تگرگ نمی اومد

کاش طوفان درا رو بهم نميزد

کاش همه فانوسا خاموش نميشدند

کاش سياهی پخش نمی شد

 

پرنده کاش ميمردی ــ کاش عشقت ميمرد

تا من سلامتم رو ، امنيتو رفاهم رو از دست نمی دادم ، بيمار نميشدم

تا آروم ميگرفتم ، اهلی ميشدم ، خونه نشين ميشدم

تا مث بيدی تو باد نمی لرزيدم

تا مث ريگی تو آب راهی نميشدم

تا مث زائری تو بيابون سرگردون نميشدم

تا آتيش نميگرفتم ، رسوا نميشدم

 آخ تو ، تنها تو برای شعله ور کردنم کافی هستی

 

 

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤

 

خطاب به تو

تو با همان پوسته پوسيده حقيقت خويش آرام بگير که من حقيقت زنده را در دست دارم ، قلبی زنده که در دستانم می تپد و نفس می کشد . حقيقت پوست می اندازد . اين را تو نمی دانستی اما من اکنون آن را در می يابم . حقيقت پوست می اندازد ، بزرگ     می شود ، تغيير می کند . خانه خود را ترک می کند و خانه ای ديگر بنا می کند . حقيقت مانداب نيست ، جاريست ، می تپد . چو آبشار فرو می ريزد و چو آتشفشان فواره می کند . همچو ماری پوست می اندازد و جوان می شود . تو با همان پوسته پوسيده حقيقت خويش که خاطره روزی از روزهای زندگيست ، آرام بگير . تو مرده حقيقت را بپرست که حقيقت پيش من تمام قامت ايستاده و از شور زندگی             می لرزد .حقيقت زنده است همچون خدا که زنده است . بيش از اين مرا به پرستش خدای مرده خويش نخوان .

( اين هم قصه ای تکراری که هر آدمی از نو آن را تکرار می کند ، قصه فراموش کردن و دوباره به ياد آوردن ...تازه دارم می فهمم که هر آدمی قصه ای دارد ....)

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

وقتی خسته از راهی دراز کوله بارت را ، خودت را ، زمين می گذاری :

به افق می نگری ...

افقی دست نيافتنی تا دورهای دور ادامه دارد ...

اما تا خانه راهی نيست ... يک قدم کافيست ...

بی نياز کوله باری که خانه غربت نيست

بی زحمت پرسيدنی که راه آشناست

باز می گردی و لبخند می زنی

لبخندی معنا دار ...

تا من دوباره به ياد آورم ؛ معجزه خستگی را ... بازگشتن را ...

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

چهارشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٤

 

خرمگس

رفيقم ادامه داد : ((چه حسي داري وقتي باهات مث يه مگس رفتار مي كنند . سر شيرينيها را باز مي گذارند و هواي دوروورت را شيرين مي كنند  . حواست را پرت مي كنند و به سوي شيريني ها جلب مي كنند . تو را مجذوب خود مي كنند . شيريني هاي تازه . شيريني هاي خوشمزه . شيريني هاي نادر . بدون جعبه . بي در و پيكر. جلوي چشم . بدون صاحب . طوري شيريني ها رو رديف و رنگ به رنگ جلوي چشمها چيدند كه هر كسي كه مسيرش از اون طرف ها بيفتد ناخودآگاه خيال برش مي دارد اين شيريني ها براي پذيرايي از او آنجا هستند . شيريني ها براي آن آنجا گذاشته شدند كه نظر او را جلب كنند و كام او را شيرين كنند . آنقدر دم دستند كه هركسي مي تواند انگولكشان كند و لبي شيرين كند . خب تو هم محض ذائقه انساني كه از چيز شيرين خوشش مي آيد دست دراز مي كني و ناخنكي مي زني كه يهو مي زنند پشت دستت ( دست خر كوتاه ! بابا خرم دلش آب ميشه چه برسه به ما كه به قول ايشان خرمگسيم !) . يه دفعه سروكله صاحب شيريني پيدا مي شه و با مگس كش ميفته به جونت . حالا نزن كي بزن اونقدر كه يادت ميره از صاحب شيريني هم نه لااقل از خودت بپرسي كه پس تا حالا يارو كجا بود . چرا يهو پيداش شد . نه به اون بساطش نه به اين قيل و قالش . بللللله ... اينجا اگه يه كم زرنگ باشي مي گيري كه كاسه اي زير نيم كاسه است . يه جور بازيه . تله هست .تو هم ناخواسته و ندانسته بازيگر نقش مگس شدي تا طرف دلش را خوش كنه صاحب چيزي ميزي  ( ديگه !) هست  يه جور بازار گرم كني  نه براي فروش . بلكه براي خريد . طرف نمي خواد چيزي گير كسي بياد ( از روي دل سيريه ) فقط مي خواد خريداراش زياد باشن . مي خواد
چشم ها را نوازش بده ، گور باباي دست هاي خالي ... اينم يه جورشه ديگه ... كاسبيه روزگار جديد ... خريدن نگاه ها به بهاي يه اردنگي و دوتا پس گردني ...
بپا تو اين بازي خر كه خوبه ، خرمگس نشي  !! ))
رفيقم آهي كشيد و دوباره گفت :
(( قديما نشونه عشق خريت بود .اما حالا شده خرمگس . خر كه بودي ، زير يه خروار بار هم كه بودي لااقل دلت خوش بود ساده اي . معصومي . دلت پاكه . اما خرمگس بيشتر آدمو از خودش  و وزوزاش متنفر مي كنه ، ديگه خريتي نيست . يه مشت كثافته  .))
چشمکی زدم و گفتم :
((چه خوب . مي دوني من از همون اول ، كلا مگس نيمه جوني بودم بهتره بگم يه پشه ناقابل . خداروشكر ، خطر عشق و عاشقي هم از سرمون گذشت . ))

 

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳

 

بی سر و ته ۱۴

صفحه ها حريمشان پاک تر از آنست که هر قلم نامحرمی چو من دست دراز کند و پا به حرمشان گذارد .ما چون جای ديگری برای خلوتمان نيست،پس می نويسم . .بهانه ام برای نوشتن تويی . به بهانه قصه گفتنت ، نوازش کردنت ، خواب کردنت می نويسم ، آنقدر که خوابت بگيرد و  بتوانم سير تماشايت کنم . می نويسم : از چه ؟ از خودم . حرف ديگری ، کلمه ديگری جز خودم ياد ندارم . من هم مثل تمام آنها که خيال می کنند عاشقند تمنايی جز تمنای خود ندارم .عشق من به تو نيز جز از ناتوانی ام ، ضعفم نبوده ... کاش تو را به خاطر خودم دوست نداشتم ، کاش کلمات عشقمان دوستت دارم ، نبود . کاش من نبودم و همه تو بودی ...

کاش از همه وجودم تنها دو چشم داشتم . دو چشمی خيره به بالای تو ، دوچشمی که هميشه مراقب رويش توست ، نگاهی که هميشه در انتظار از در درآمدن و تا آسمان برآمدن توست . چشم می خواهم چه کار ؟ کاش گوشی برای شنيدن زمزمه گامهايت با خاک داشتم ، کاش توانی برای چشم بستن و گوش سپردن به نفس هايت ، کلماتت ، سکوتت ، فريادت و خاموشی ات داشتم.گوش می خواهم چه کار ؟ کاش دوبال داشتم و چو پروانه ای به دورت می گشتم و تو را از همه سو از اين سو از آن سو از فراسو دنبال می کردم . دو بال می خواهم نه برای پرگشودن ، اوج گرفتن نه برای حس رهايی پرواز ، برای جنون ، بيقراری ، برای سرگذاشتن به کويت و کوبيدن خويشتن بر درت ، برای آتش گرفتن ، شعله ور شدن ، سوختن ... پی ات رفتن و ديگر بازنگشتن ، آنقدر رفتن که خبرم هم بازنگردد ... دو بال می خواهم چه کار ؟ شعله ای ، جرقه ای مرا بس تا لحظه ای چشمانت را دلت را آسمانت را روشن کنم و خود خاموش شوم . آری خاموشی می خواهم . پيش حضور تو خاموشی می خواهم . از تو می ترسم . از تو شرم دارم . شرم حضور ، شرم وجود ، شرم بودن و بدان شرم نبودن ... پيش تو بودنم توهينی است و نبودنم تقصيری ...

( اين نوشته بی سر و ته ، اين تکه تکه شدن و خاموش گشتن ، اين حماسه رفتن و بازنگشتن تقديم به آنهايی که عشق را بازی می دانند ، تفريحی ، سرگرمی ای ، عقب نماندنی حتی به بهای جا ماندنی ... آنها که عشق را چو بازيچه ای در چنگ خود دارند نه چو سجده گاهی پيش راه خود ، آنها که با سپردن خود به عشق بيگانه اند و عجبا که همه عاشقند ! قرن ما قرن عشق است ، عشقی که اختراع بازاريان و سياستمداران و دانشمندان و نويسندگان و بازيگران و تبليغات و خدايان و بندگانشان است نه اکتشاف دل ... )

عيد همگی مبارک

 

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳

 

؟

 

 دری است در اين بحر بجوييد که هست

                           وندر طلبش جمله بپوييد که هست

                                رفتند روندگان و گفتند نبود

                                         رفتيم و نديديم  

                                                بجوييد که هست

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳

 

 

 

آزادی برآمده از احساس اسارت است

هر آدمی به ميزانی که قفس را احساس می کند

مشتاق آزادی است

 http://www.student.ait.ac.th./aitchina/flash/happy.swf

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳

 

 

اما امروز اينچنين روشن و سبک می رسد ! نوميدی هنگامی که به مطلق می رسد يقينی زلال و آرام بخش می شود . چه قدرتی و غنايی ست در ناگهان هيچ نداشتن ! اضطرابها همه زاده انتظارهاست . هيچ گودويی در راه نيست . در اين کوير فريب سرابی هم نيست .جاده ها همه خلوت ، راه ها همه برچيده و چه می گويم ؟ هستی گردويی پوک ! به انتهای همه راه ها رسيده ام ، جهان سخت فرتوت و ويرانه است . چه کنم ؟ باز می گردم   رجعت ! بهشتی را که ترک کردم باز می جويم. دستهايم را از آن گناه نخستين ، عصيان می شويم ، همه غرفه های بهشت نخستينم را از خويشتن خويش فتح می کنم  طبيعت را  تاريخ را   جامعه را  خويشتن را . در آنجا من و عشق و خدا دست در کار توطئه ای خواهيم شدتا جهان را از نو طرح کنيم ، تا خلقت را از سر گيريم ....

     (( شمع ))

 

     تا بعدها ،

  خدا نگه دارتان دوستان

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۳

 

بی سر و ته ۱۳

اينجا هيچ كس از تو حرف نمي زند ، اينجا هيچ كس به خاطر تو اشك نمي ريزد 

اينجا هيچ كس از شوق تو نمي لرزد

هيچ كس تو را به من نشان نداد   هيچ كس در همه عمرم به تو اشاره اي نكرد

هيچ كس نام كهنه و تكراري تو را با لحني زنده بر لب نياورد

هيچ كس به من نگفت تو زنده هستي

تا كه امشب آمدي  سراغم را گرفتي   رو به رويم ايستادي  در چشمانم نگريستي

چه بايد مي كردم ... به پايت افتادم

اقرار كردم تو هستي هر چند داشتم دروغ مي گفتم

گفتم تو هستي هرچند باورت نداشتم

گفتم تو نيستي ،حتما تحت تاثير شب و ماه و باد كه مي وزد قرار گرفته ا م

گفتم هستي با اينكه دارم خيالبافي مي كنم

گفتم نيستي چون نمي توانم بهت ايمان بياورم

گفتم هستي اما چرا من قبلا نديدمت ؟

گفتم نيستي ، تاحالا چيزي درباره ات نشنيدم  ، همه اش مزخرفه ، دارم بچه بازي در مياورم  بايد بلند شوم  بايد به كارهايم برسم   نماز بخوانم يا كتاب يا دعا  با يكي حرف بزنم   آهنگي گوش بدهم   كار مفيدي انجام بدهم   اينها همه اش مزخرفه

اما نتوانستم بلند شوم   به زمين چسبيده بودم   تواني نبود   همه كشش بود   به سويت كشيده شده بودم   ناچار ماندم   

گفتم حالا كه پيدايت شده ديگر چطور مي توانم زندگي كنم   نفس بكشم  راه بروم  دنبال كنم   علاقه مند شوم  ادامه دهم   چگونه مي توانم  باقي روزها و شبها ي عمرم را مث سابق زندگي كنم يا اصلا زندگي كنم 

گفتي صبور باش  فردا كه شود  خورشيد كه بدرخشد   ساعت كه زنگ بزند  دوباره نفس مي كشي  راه مي افتي  علاقه مند مي شوي  زندگي مي كني

گفتم فردا را نمي دانم   اما امشب ناتوان از زندگي كردنم 

امشب ناتوان از زيستنم  

هميشه فكر مي كردم  تا تو راه بسيار است  حالا حالاها وقت دارم   مي توانم خودم را براي رويارويي با تو آماده كنم   درباره تو چيزهايي ياد بگيرم   بهتر بشناسمت  درباره تو از ديگران از كتاب ها تاريخ ، اديان ،  عرفا ، عاشقان مداركي بدست آورم 

با منكران تو هم صحبت شوم   با مومنان تو به بحث بنشينم   به آراي موافقان و مخالفان مراجعه كنم   بررسي كنم   به خودم حق شك كردن بدهم   آنوقت اگر در ميانه هاي راه مسيرم عوض نمي شد حتما در آخرهاي راه بله آخرهاي راه به تو مي رسيدم 

چه مي دانستم راه را شروع نكرده  به تو بر مي خورم  

از كجا مي فهميدم به استقبالم مي آيي

رو به رويم   كنارم  پيش چشمانم ايستادي  نگريستي 

زير نگاه تو بگو چه مي توانم بكنم   زندگي محال است  امشب را زيستن نتوانم

در غياب تو مي توان زنده بود  به آساني نفس كشيد   زندگي كرد

در حضورت اما  زندگي چيست ؟  همه بهت است   همه وقفه است   مكثي ست

فال گرفته ام:

حافظا گر نروي از در او هم روزي

گذري بر سرت از گوشه كناري بكند

امشب آمدي  هيچ انتظارت را نداشتم   هيچ خانه را آماده نكرده بودم

در زدي ، نه در كه نزدي  حواسم كه به جا آمد تو را ديدم   نشستي ننشستي

از هوش رفتم

امشب نمي توانم     فردا زندگي خواهم كرد  فردا خوب خواهم شد  سلامتم را باز خواهم يافت   امشب اما ...

تا صبح درچهار ديواري اتاق بالا و پايين مي روم   سر بر ديوار مي گذارم   آخ مي گويم  اشك مي ريزم   درد دل مي كنم   حرف مي زنم حرف مي زنم   خودم را در آينه مي بينم ... گدر سالها  بر من  ... با من چه كرده اند !!!؟؟؟

همه سوالها اماها چراها اگرها يم را بيرون مي ريزم   جواب مي گيرم    مات مي مانم   به فكر فرو مي روم   فال مي گيرم   حافظ مي خواند  بلند مي خوانم اما صدايم در نمي آيد پس مي نويسم  تا خود صبح مي نويسم :

كليد گنج سعادت قبول اهل دل است

مباد كس كه درين نكته شك و ريب كند

اينجا هيچ كس از تو حرف نمي زند ، اينجا هيچ كس به خاطر تو اشك نمي ريزد 

اينجا نگراني ها بسيارند  ، هيچ كس بابت تو نگران نمي شود

اينجا دلمشغوليها بسيارند  ،  هيچ كس دلش براي تو تنگ نمي شود 

خاطرها مشغول اند ، چه كسي دغدغه تو را دارد !

اينجا تو آرزويي دست نيافتني هستي  آنقدر دست نيافتني كه ديگر هيچ كس تو را آرزو نمي كند   در خانه خودت   شهر خودت   سرزمين خودت   خلقت خودت مهجور مانده اي 

اينجا هيچ كس تو را نمي خواند   اگر هم صدايت كنند با سايه تو سخن مي گويند از سايه تو مي خواهند   بر سايه تو سجده مي كنند   پي سايه تو مي گردند  به گمانشان مرده اي   دورانهاست كه مرده اي   بر مزارت قرآن مي خوانند   نماز مي گزارند  خيرات مي دهند   آنها شبيه وقتي كه با مرده هاشان حرف مي زنند  ، با تو حرف مي زنند  فقط حرف مي زنند   گوش نمي دهند  ....

 

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳

 

عجب

خورشيد مثال حقيقت نيست

حقيقت دانه ايست که در تاريکی می رويد

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۳

 

بی سر و ته ۱۲

يادت هست ؟ ياد روزوشب های کودکی روزهايی که نمی دانستيم که هستيم و اهميت نمی داديم که خواهيم شد  آن روزها چشمانت ساده تر می ديدند  چه بی صدا به ديدار هم می شتافتيم   نه همديگر را به نام می شناختيم نه از جای همديگر خبر داشتيم باور داشتيم هرگاه همديگر را بخواهيم فقط بخواهيم نه بناميم نه صدا کنيم نه فرياد بزنيم ـ تنها بخواهيم ، يکديگر را خواهيم يافت .بی صدا به کنار هم می شتافتيم ، در سکوت می نشستيم ، صحبت هامان سر هيچ بود ـ حرفی نداشتيم که به هم بزنيم ـ تنها حضور کافی بود .ملاقات هامان بی سروصدا بود ، هيچکس از ديدارهامان خبر نداشت ، من هم از تو خبر نداشتيم. فقط می نشستم  به خيالم در تنهايی ، در حقيقت در کنارت ؛ بی صدا بی خيال بی حرف ، همينطوری مث زندگی ... چقدر از آن روزها دور افتاديم ـ بزرگ شديم ، ناگزير همديگر را شناختيم ،پيش بينی کرديم ، به هم نام داديم ،همديگر را صدا کرديم به زمزمه با فرياد ... شناخت تحفه دوران بلوغ بود  ... دورانی که هر کدام به راه خود می رفتيم ، جدا شده بوديم   سر هم داد می کشيديم  اصرار می کرديم  حرف خود را حق می پنداشتيم   با فرياد همديگر را قانع می کرديم  خيانت می کرديم  دروغ می گفتيم   همديگر را فريب می داديم   به هم پشت می کرديم    بی خيال همديگر می شديم   از من بيزار می شدی   به تو اصرار می کردم    باور نمی کردی    فرياد می زدم   نا اميد بودی  برايت اشک می ريختم    به خنده می افتادی   به فکر فرو می رفتم   ديگر هم پا نبوديم   عقب می ماندی  به راه های ديگر اعتقاد داشتی  مرا گمراه می دانستی   ديگر ملاقاتهايمان در سکوت برگزار نمی شد   با داد و فريادو قيل و قال به هم می رسيديم و در سکوت به هم پشت می کرديم   قسمت می دادم اصرار می کردم  نشانت می دادم اثبات می کردم تا به حقيقت حرف هايم ايمان آوری  تا به آنچه خودت می دانستی باورت دهم   کم کم صدای هم را شناختيم  من نجوايی بودم و تو همهمه ای    کم کم با افکار و عقايد هم آشنا شديم ، من يک فکر داشتم و تو هزاران وسوسه   من قطره آبی تشنه دريا و تو افتاده ای غرقه در سراب    تو کافری بی ايمان و من پيامبری بی يار غار   ... من آوايی در قلبت و تو سينه ای خانه من ...

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۳

 

 

عهد می بندم با تو چنان زنده ات کنم

که صدای نشستن گرد و غبار بر اشياء

گوش هايت را کر کند

و شانه هايت از تمنای رويش بال

تاول خواهد زد

و خاطراتت از نو زاده خواهند شد

همچون روز اول آفرينش

(( نينا کاسيان ))

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۳

 

بی سر و ته ۱۱

اتاق تاريكست . چشمانم ، چشمانت را نمي بيند . حواست به من نيست . جلوتر مي آيم . آرام آرام خود را به سويت مي كشانم . سهم من از ديدار تو همين ملاقاتهاي شبانه است . من در كنار تو ، تو بي خبر از من . در تاريكي نشسته ايم . حضورت را لمس مي كنم ، نفس هايت را نفس مي كشم ، بوي تو را گرفته ام . محو نوازش تاريكي بر چشمانت لبانت گونه هايت خطوط كشيده گردنت گيسوانت شده ام .در تاريكي چقدر زيبايي . كاش خود را در تاريكي مي ديدي و مي فهميدي زيبايي ات ، افسون پيكرت ، هاله روشن پيرامونت را مديون تاريكي هستي .

تاريكي غليظ و سنگيني ما را در خود مي فشرد . به تو نزديكتر مي شوم . چقدر نزديك هم ... چقدر خاطره از تاريكي دارم . تاكنون تنها در تاريكي فرصت ديدارت را داشته ام . از نور بيزارم . از شعله هراس دارم . از چراغ متنفرم . تنها يك جرقه كافيست تا ميان ما جدايي اندازد ، يك پرتو مي تواند حضور تو را از من بگيرد . تنها يك لحظه بيداري ات چنان قدرتي دارد كه مي تواند مرا از كنار تو براند ، براي هميشه از ديدار تو محروم كند .

در ناريكي نشسته ايم . من در كنار تو ، تو بي خبر از من . طرحي از اندامت پيداست . برق لبانت را خوب حس مي كنم . هاله ات مي درخشد . تنها چشمانت ، تنها چشمانت را ندارم .

در كنارتم . نرماي نفس هايم گونه هايت را نوازش مي كنند . آرام و يكنواخت نفس مي كشم تا مبادا نفس هايم خوابت را پريشان كنند . نگاهم را زير انداخته ام تا مبادا بيدارت كند . آرام نفس مي كشم تا خوابت ببرد ، بيدار نشوي . آدم ها همه در خواب معصومند .وقتي بيدار شوند نميداني با چه چيز روبرو خواهي شد . نمي تواني پيش بيني كني چه بر سر انتظارهايت خواهند آورد .

معصوم غنوده اي . مژ گان بلندت گاه گاه به هم مي خورند و بر هم مي افتند . خيره مي مانم . نفس در سينه ام حبس مي شود : " اين ديگر كيست ؟ " از خود بيخود مي شوم و آتش چشمانم را در نيزه نگاهي بر چهره ات مي ريزم . بي احتياطي مي كنم و از ته دل نفس مي كشم . مژگان بلندت به هم مي خورد و تيز مي شود . يك لحظه تندي نگاهت را مي بينم و بعد خاموشي . بو برده اي .ترس برت مي دارد . انگار منوجه چيزي شده اي : شيحي ناخوانده ، دزدي بي خيال ، برهنه اي آتشناك ...خودت را چمع مي كني ، گوش به زنگ و آماده . ترسيده اي ... لذت مي برم ، هميشه تو را در خواب ديده ام ، از بيداري ات تصويري ندارم . بي هواتر نفس مي كشم و همه درد و رنج و شيفتگي سالها را _ همه ظلمت نشسته بر سينه ام را بر سر و صورتت خالي مي كنم . آشفته مي شوي . خود را به ديوار مي فشري و كوچك و كوچك تر مي شوي . جلوتر مي آيم ، فاصله اي نمانده ... قلبت مي كوبد ، لبانت برق مي زند ، تنت مي لرزد . از شوق مي لرزم . بر چشمانت خم مي شوم ، تنها سياهي اي پيداست . آخ چشمانت ، چشمانت را ندارم . پيكرت ، حضورت ، همه وجودت در دستان منست ، در تملك منست اما چشمانت را ندارم . انگار در بيرون گرفتار مانده باشم راهي به درونت ندارم .

تا سپيده چيزي نمانده ...

بايد عجله كنم ... آه اما نه نه ...اين بار خواهم ماند . رسوا شده ام ترسي از رسواتر شدن ندارم . مي مانم حتي به قيمت رسيدن به پايان خويشتن نيز مي مانم .

خواهم ماند و قبل از دود شدنم ، محو گشتنم ، پريدنم و به پايان رسيدنم ، چشمانت را خواهم ديد .ديگر اين بار به اميد شبانه اي ديگر ، با بهانه از دست ندادنت خود را نخواهم فريفت . آدم ترس از دست دادن چيزي را كه ندارد ، همواره دارد . و گرنه چيزي را كه داري كه از دست نخواهي داد .

تا سپيده چيزي نمانده ....

خواهم ماند و چشمانت را خواهم ديد . چشمانت آخرين تصويري از اين عالم خواهد بود كه با خود به عالم ديگر مي برم . راستي چشمانت چه شكليست ؟ راز آنها چيست ؟ بلنداي نگاهت تا كجاست ؟ چه در درون آنها مي گذرد ؟ چشمانت اندوهگينند ؟ شادند ؟ مي خندند ؟ نكند چشمانت زشت است ؟ دودو مي زند ؟ حرفي براي گفتن دارد ؟ سوال كردن بلد است ؟ غم باشكوهي در آن خانه كرده ؟ كجايي است ؟ چه رنگي است ؟

تا صبح ، تا كه سپيده زند و چشمانت را روشن كند اين سوالها را بارها از خود مي پرسم ، اين سوالها را بارها از خود پرسيده ام . اما تا امشب جرات نداشتم پي جواب آنها را بگيرم ، از جواب گرفتن فراري بودم . آخر از چشمانت مي ترسيدم ، از حقيقت آنها پروا داشتم . چه مي دانستم ! شايد نگاهت جز پرنده اي بي بال و پر هيچ نبود . چه مي كردم اگر چشمانت رازي نداشت يا كه آب راكدي بود و باد مرده اي . اگر چشمانت پر از همهمه و هياهو بود ، زرق و برق بازار را داشت ، با خاموشي مانوس نيود ، نمي درخشيد ، خلوتي نداشت ، تكه زمين بايري بود ، جنگل نداشت ، مسير كوتاهي بود ، تا دوردست نمي رفت ، زود به مقصد مي رسيد ، ژرفنا نداشت ، تسليم را نمي شناخت _ با عظمت بيگانه بود، چه مي كردم ؟؟ به كه مي گفتم ؟؟ كجا پناه مي بردم ؟؟ اين بود كه مدام لحظه نهايي را ، لحظه ديدار _ لحظه وداع را عقب مي انداختم ، در ملاقات هاي شبانه ام چيزي به صبح نمانده تنهايت مي گذاشتم _ از نور مي گريختم و به تاريكي پناه مي بردم .

چه مي دانستم تو كه هستي ؟ فكر مي كردم اگر او " همان " نباشد ، اگر آنچه بر چشمانش گذشته است همان رويا نباشد كه همه عمر خوابش را ديده ام ، اگر آن تند باد كه در تصوراتم در چشمانش مي وزيد واقعيت نداشت ، اگر آن طوبا كه به خيالم در چشمانش ريشه داشت و سايه اش همه زمين را در بر گرفته بود چيزي جز علف هرزه گستاخي نبود ... چه مي كردم !

چگونه اين ضربه را بر روياهايم تاب مي آوردم  ...

چگونه بعد مرگم ، بعد از بيدار شدنت زير سنگيني وجداني آزرده از پا در نمي آمدم ...

با اگاهي از حقيقت تلخ چشمانت چگونه خواهم توانست آرام بميرم ، راضي بميرم ، خشنود بميرم .

اما اگر آن نگاه ، آن چهره

 همان پري افسونگر افسانه هايم باشد

چشمانش شبيه چشمان موعود آخر قصه ها باشد

آن گاه با خيال راحت مي مردم

با لبخندي بر لب جان مي سپردم

با ااشتياق به شهادت مي رسيدم ...

چاره چيست ؟

يا مي بايست تن به نور دهم و بگذارم ، تو هر چه هستي و هر كه هستي قدم به دنيا گذاري و خود را به تمام آشكار كني يا اينكه همچنان در تاريكي پناه گيرمو به حريم شبانه ات تجاوز كنم و از تو تنها به ديدارهاي شبانه و آنهم در خواب قناعت كنم و چشمانت را ، حقيقت چشمانت را از خود دريغ دارم و خود را با انگاره هايي تاريك از تو _مخلوطي از رويا و خيال و آرزوها و انديشه هايم _ سرگرم كنم . ترديدم را بي پاسخ يگذارم و سوالهايم را از ياد ببرم . پنجره را بپوشانم و در را ديوار كنم تا نور وارد نشود _ حقيقت روشن نشود .

اما من ناتوانتر از آنم كه پشت به افتاب كنم

خسته تر از آنم كه هوا را از خويشتنمان دريغ دارم

شيفته تر از آن كه به تو تا همين اندازه قناعت كنم

چيزي تا سپيده نمانده ...

تاريكي دوام ندارد ، بالاخره صبح خواهد شد

منتظر مي مانم

 

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۳

 

بی سر و ته ۱۰

چگونه بگويم؟ او همه روياهايم بود . همه خوابهايم بود . نگاه كه مي كرد ، مه مي شد و مرا در جذبه اي روحاني گم مي كرد . نفس كه مي كشيد ، باد بر مي خاست و مرا از خاك بلند مي كرد . پر كه مي گشود آسمان را به چشمانم مي ريخت . سرزمين ها همراه هم دويده بوديم ، آسمانها پر كشيده بوديم .يكي بوديم . كوچه پيچ در پيچ سرنوشتم به نام او ناميده شده بود . ترانه آوازهاي غربتم بود .

چگونه بگويم كه ناگاه يك روز پيدايش شد و رو به رويم ايستاد .

 ديگر آن رويايي نبود كه مرا به خواب مي برد . بيدار شده بود . واقعيت پيدا كرده بود .ديگر فقط خيال نبود . تغيير شكل يافته بود . چشم و گوش و دست و پا داشت .

 سخت است باور اينكه روياهايت واقعيت يافته اند ؛ ديواري مي شوند دورتادورت يا سقفي بر سرت يا آواري بر دلت .

رو به روي من ايستاد ه بود و نگاه هايمان به هم .

ديگر از نگاه من نمي ديد . ديگر با چشمان او نمي ديدم . هر كدام نگاه خودمان را داشتيم . او خودش شده بود و من خودم . هر چه او پيداتر مي گشت ، من محو تر مي شدم . هر چه خطوط پيكرش پررنگ تر مي شد ، پريده رنگ تر مي شدم . دوتا شده بوديم . تنها شده بوديم .

كمي چاي تعارفش كردم . بخار چاي چهره هردومان را پوشاند ؛ بهتر ، همديگر را نمي ديديم . عمر چاي كوتاهست و تبش زود فرو مي نشيند . بايستي بيدار مي شديم _ همديگر را مي ديديم .

هميشه او را به شكل هاله اي تصور كرده بودم . پيكري چنان اثيري و روشن كه رنگ تيره چشمانم نيز آلوده اش مي كرد . در تصوراتم تنش همانقدر موقتي بود كه خيالش جاويد . مرزي تنش را از آبي آسمان جدا نمي كرد . مث باد آزاد و رها بود .

اما اكنون ... آن چنان نبود كه فكر كرده بودم . مث من خاكي بود . كوتاهتر شده بود و زشت تر . گستاخانه به من چشم دوخته بود . حتما چيزي مي خواست . حقش را مي خواست . مي گفت من او را از خواب بيدار كردم ، او را صدا كردم ، به او نام دادم ، وصفش گفتم ، شعرش كردم ، انديشه اش دادم تا فكر كند ، تصاويري تا خيال كند ، اسرار بلند و دست نيافتني را چو بازيچه هايي به دست و پايش ريختم ، به او قلب دادم ، درد دادم ، روح دميدم ، او را به گونه خدايم آفريدم _ هر چه را نداشتم به او دادم . اكنون كه واقعيت يافته بود ازمن طلب همانها مي كرد . همانها كه به او وعده داده بودم . همان قصه ها كه در گوشش خوانده بودم . همان ترانه ها كه به خاطرش سروده بودم .

پيدا بود مي خواهد بماند . براي خود حقي قائل بود . خيال بافي هاي مرا حقيقت پنداشته بود . دروغ هاي مرا باور كرده بود .

چه مي كردم ؟ اگر مي ماند من هم مجبور مي شدم بمانم ، اگر مي ماند ديگر بهانه اي نداشتم به آسمان نگاه كنم ، دلم هوايي شود ، شعر بگويم ، خواب ببينم .بايد مي پريد . بايد مي رفت . بايد مي پراندمش . يك گام برداشتم و از كنارش گذشتم .از من چه مي خواهي ؟ من گرفتارم . سرم شلوغ است . تورا براي خلوتم ساخته بودم . تو را براي تنهايي هايم دوست مي داشتم . تورا براي تحمل  دردهايم  مي خواستم . تو راه فرار من بودي . تو برايم تجربه پرواز بودي . حكم آزادي از قفس را داشتي .

من تو را كعبه اي مي خواستم در بيابان كه هرگاه از غربت شهر دلم گرفت به بهانه تو سر به صحرا بگذارم . تو را سايه اي مي دانستم مهربان كه در برابر هجوم سوزان آفتاب و خستگي عمري بيداري ، مي توانستم در آغوشش پناه گيرم و به خواب روم .

من چه مي دانستم زنجير ديگري مي شوي بر پاهايم و بار ديگري بر شانه هايم و امانت ديگري در دست هايم و مرز ديگري پيش پايم . من كجا تو را اين چنين زشت تصوير كرده بودم . من كي تو را اينگونه زمخت خواسته بودم ....

گام ديگري بر داشتم و تو را پشت سر گذاشتم . پرت دادم . پر مي زدي و دور مي شدم . كوچك و كوچكتر مي شدم . خاكستر مي شدي و دود شده بودم .

ماجرا پايان يافته بود .

....

به پشت سر كه نگاه مي كنم مي بينم ردپاي آن روز ، روز ديدار را باد با خود برده ، زمين باز چيزي كم دارد ، باز تو را كم دارد ، باز تو را كم دارم .

زمين به روياهاي من نياز دارد . روياهايم به جاي خالي ات عادت ندارند . جاي خالي ات بي تاب شكفتن است .

اكنون بار ديگر كه پيدايت كنم نگهت مي دارم . تو را يعني همه خودم را به دست خاك مي سپارم . تو را از آسمان مي كنم و به زمين مي دهم  .

پيراهن روشن و بلند روياهايم را از پيكر تبدار و قامت شعله ورت بيرون مي آورم و تني از جنس خاك به تو هديه مي دهم . اين بار حتي به بهاي بيگانه شدنم با آسمان ، زنداني شدنم در زمين ، ماندنم در راه ، آلوده شدنت با خاك _ تو را نگاه مي دارم .

تو را يعني همه خودم را به دنيا مي آورم . قرباني ات مي كنم  . با هم مي ميريم . در كنار هم مدفون مي شويم تا خاك قوت بگيرد ، نيرومند شود ، جاويدان بماند .

 

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳

 

بی سر و ته ۹

می دانی   بدون تو احساس می کنم بودن و ماندنم همه با يه ضربه يا يه حواسپرتی محو می شود   پرت می شود و از صفحه پاک می گردد   کنار تو که باشم به بودن خود و ماندنم باور می آورم   اينکه هستم برايم واضح می شود    ديگر گاهی از يادم نمی رودکه هستم   من را از تعلق به هستی آزاد می کند چرا که من را متعلق به تو می کند

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۳

 

بی سر و ته ۸

...هر آدمی تــو يی دارد .

تــو يی که چارديواری تنگ قفس را خانه می کند و خوی وحشی پرنده بی قرار را رام می سازد . بی حضور تــو در خانه ، خانه قفس می شود و تــو آسمان . خانه زندان می شود و تــو آزادی . خانه غربت می شود و تــو نمی دانم کجا . بی حضور تــو در خانه ، خانه ديوار می شود و ديوار و ديوار و ديوار . در خانه هم حيله ای می شود که به قفسی بزرگتر می کشاندت . آدم خسته می شود . سر بر ديوار می کوبد . لعنت می فرستد و افسرده و زخمی از پا در می آيد .

تــو که خانه نباشی ، آدم هذيان برش می دارد . هوايی می شود . به بيرون می زند . به توهم ، آنچه را درون خانه نيست ، در بيرون تصور می کند . از تهی خانه به بيرون می گريزد و خلاء بيرون را به شکل دشت هايی وسيعتر ، آسمانی آبی تر ، پرنده ای رهاتر می بيند . سرگردان می ماند . ديگرانی را ديده ام که تــو يی ندارند . به هر چه می يابند ، دست می اندازند .به هر راه که می افتند ، می روند .همه عمر می روند . همه عمر در جستجوی تله ای دامی ياری دياری که نگهشان دارد ، سفره ای پهن کند و سر سفره شان بنشاند . اهلی شان کند . محصورشان کند و آبادشان . ديوارها را بالا بکشد ؛ خانه شان شود . به خوابشان برد ، خوابی آرام

 تــو که خانه باشی ، ديوارهای سرد بی اعتنا ، پناهگاهی گرم می شوند .  تــو که خانه باشی ، ديوارهای خانه صميمی تر می شوند ، نزديکتر می آيند ، درها بسته می شود ، پرده ها کشيده می ماند تا خلوتمان نمايان تر شود ، تا از تنهايی مان مراقبت شود 

هر آدمی در خانه تــو يی دارد

بيت شعری ، خط نوشته ای ، چنگی ، ياری ، محرابی که در خانه نگهش می دارد و هوای دورهای دست نيافتنی را از سرش به در می کند

تــو يی که دانه می شود و پرنده وحشی دل را مشتاقانه به دام می اندازد ....

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۳

 

بی سر و ته ۷

من اهل يه قبيله آدمخوارم . الان هم گرسنه ام .آدم های قبيله ما گرسنه که می شوند ، هر کسی را که از سر راهشان می گذرد می خورند . از شدت گرسنگی طعم غذا برايشان بی اهميت می شود .  اينکه غذا سنگين باشد و هضمش سخت باشد  ، دل درد بگيرند و به دوا و درمان نياز پيدا کنند هم مهم نيست . وسط راه ، در کوچه و خيابان ، وقت و بی وقت هر که را دم دستشان باشد می خورند . طعمه سيرشان هم که نکند مهم نيست . همينکه فشار گرسنگی برای چند لحظه ای آرام بگيرد کافيست . وقتی گرسنه می شوند از فرط عجله غذا در گلويشان گير می کند . خام خام می خورند . آنقدر می خورند که زده می شوند . بالا می آورند و دست آخر هم ته مانده های جويده شده آن را به بيرون تف می کنند . من اهل يه قبيله آدمخوارم . الان هم گرسنه ام اما خويشتن داری می کنم . آخه روزه گرفته ام . نيت روزه کرده ام تا به وقت غروب بر سر سفره ای که سفره منست در خانه ای که خانه منست با مائده ای که روزی منست ، لب به افطار بگشايم .

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۳

 

خنده ای تا بی نهايت

 پيام هاي ديگران ()

ye adam

ye adam


لینک ها

 

نویسندگان

ye adam

آرشیو من

اردیبهشت ۸٦
آذر ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
دی ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢

امکانات

  RSS 2.0